تبليغاتX
افسردۀ



 

 

ای که با رفتنت به من ظلم کردی و قلبم را از شادی ناکام کردی . منو می آزاری و می سوزانی ومتحیر،بیمار، بد حال می کنی و وقتی که گله و شکایت می کنم ناراحت می شی . وقتی به تو می گم : ای ظالم من .حرام است که از من دوربشی و فرارمی کنی و آن همه چیزی که واسم اتفاق افتاده فراموش کنی همۀ عمروآرزوی من اینه که اگه شده حتی یه روزکنارم باشی . سالها از دوری تو صبر کردم .سختی دور بودنت رو تحمل کردم ، برای اینکه روزی با من مهربون بشی ! از من دور می شی و منو فراموش می کنی و مرا با غم و دردهام تنها رها کردی . محبوب من قلبم را با آکنده می کنم و همه چیزو همه کس را بخاطر تو فراموش می کنم . زخم زبونهای اطرافیانم را در عشقم با جام هجران و بی توجهی تو مزه می کنم . سوزواندوه در من زیاد می شه وقتی اشک تو چشمات حلقه می زنه و در دوست داشتنت ملامت می شم و شب تا صبح به حال خودم گریه می کنم در حالی که دشمنانم از این حالم خوشحال وپایکوبی می کنن .دربارۀ غم وغصه ام ، آتیش وجودم ، اشکهایی که ریختم واست تعریف کردم . بیماری و غم وغصه ام ، شکنجه ام واذیتهایم واسۀ مردم مشخص شد . اونی که منو خوشحال کرد به من رحم کرد ، بعد از سرزنش به من مهربونی کرد در صورتی که قلب تو حتی ذره ای به من عشقی نشون نداد .معشو قۀ من می دونی کسی که ما را از هم دور کرد از جام شرابم نوشید و توهروزسنگ دل تر می شدی .

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 5:53  توسط حمید   | 




وقتی رفت
وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست،
نگفتم: عزیزم ، این کار را نکن
نگفتم: برگرد و یک بار دیگر به من فرصت بده
وقتی پرسید دوستش دارم یا نه،
رویم را برگرداندم،
حالا او رفته، و من
تمام چیزهایی را که نگفتم، می شنوم
نگفتم: عزیزم، متاسفم، چون من هم مقصر بودم
نگفتم: اختلاف ها را کنار بگذاریم،
چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است
گفتم: اگر راهت را انتخاب کرده ای،
من آن را سد نخو اهم کرد
حالا او رفته، و من
تمام چیزهایی را که نگفتم، می شنوم
او را در آغوش نگرفتم و اشک هایش را پاک نکردم
نگفتم: اگر تو نباشی، زندگی ام بی معنی خواهد بود
فکر می کردم از تمامی آن بازی ها خلاص خواهم شد
اما حالا، تنها کاری که می کنم
گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم
نگفتم: بارانی ات را دربیار
قهوه درست می کنم و با هم حرف می زنیم
نگفتم: جادۀ بیرون خانه
طولانی و خلوت و بی انتهاست
گفتم: خدا نگهدار، موفق باشی،
خدا به همراهت. او رفت
و مرا تنها گذاشت
تا با تمام چیزهایی که نگفتم،دارم زندگی می کنم



 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 6:41  توسط حمید   | 



درود

دوستم مي گويد خيلي غمگين مينويسم. ميگويد كه نوشته هاي آخرم بوي افسردگي مي دهد. خودم به اين امر واقفم. به او مي گويم : خب اين منم، اين نوشته ها، جنبه افسرده شخصيت من را به تصوير مي كشه.
من وقتي دل گير هستم، يا نبايد بنويسم يا اگر بنويسم اينجور مينويسم. نوشته براي من آينه درون من است. اينطوري دوستان من كه من را خوب مي شناسند مي توانند از روي نوشته هايم درونم را ببيند. من از نقاب بيزارم، من از عرياني روحم نمي ترسم. افسرده بودن را نه تنهاعيب نمي دانم، بلكه آن را نشان دهنده ميزان نسبي بودن پديده ها ميدانم.

من اگر غمگين باشم بايد براي سبك شدن غمگين بنويسم و گاهي حتي در حين نوشتن اشك هم بريزم. چيزي كه مهم است آرامش بعد آن است، چنان مرهمي بر زخمي قديمي، كه التهاب را آرام مي كند. اگر غم نباشد خوشحالي معنايش را از دست خواهد داد و ما هيچ مقياسي براي مقايسه نخواهيم داشت. خب، اين روزهاي آخرسال خيلي دلم گرفته بود، امروز حس بهتري دارم. همانطور كه از هر چيز كوچكي ميتوانم غمگين شوم، دلبستگي هاي كوچكم مي توانند مو جب خوشحاليم باشند.
گويي باز هم آن نيرويي كه مرا به زندگي مي خواند به سراغم آمده است. امروز كه داشتم خودم را جلوي آينه تماشا مي كردم ديدمش. درست در ني ني چشمانم خانه كرده است. حالا دنياي دور و برم دوباره در حال رنگي شدن است. رفتم سراغ گنجه لباسها و پيراهني با نقشهاي رنگي را بر تن كردم. دوست دارم دوباره به دنيا بيايم. دارم فكر مي كنم كتاب ‹‹ تولدي ديگر›› فروغ را كجا گذاشته ام.......

بدرود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 12:12  توسط حمید   | 



آزارم می دهی ... به عمد

اما من اونقدر خسته ام ، اونقدر شکسته ام که هیچ نمی گویم

نه گله ای
نه شکوه ای

حتی دیگر رنجیدن هم از یادم رفته است

دیگر چیزی برای دلبستن نمانده است

انتظار بی مفهوم است

نه کینه ای . نه بغضی . نه فریادی

فقط صدای چلک چلک باران

این منم که روی وسعت دل زمین می گریم

باورم نمی شد

دیگر حتی خوابت را هم نمی بینم.

 می ترسم عادت کنم به درد نبودنت

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 18:27  توسط حمید   | 




نشست و ترس در دیدگانش بود
به فنجان واژگونم به دقت نگریست
گفت: پسرم اندوهگین مباش
پسرم عشق سرنوشت توست
پسرم به یقین شهید است
آن که در راه محبوب جان بسپارد
پسرم، پسرم
بسیار نگریسته ام و ستارگان را بسیار مرور کرده ام
اما فنجانی شبیه فنجان تو نخوانده ام
بسیار نگریسته ام و ستارگان بسیار را مرور کرده ام
اما غمی که مانند غم تو باشد نشناخته ام
سرنوشتت، بی بادبان در دریای عشق راندن است
و سراسر کتاب زندگی ات کتابی ست از اشک
و تو گرفتاردر میان آب و آتش
با وجود تمامی سوزش ها
و با وجود تمامی پی آمدها
و با وجود اندوهی که ماندگار است در شب و روز
و با وجود باد، گردباد و هوای بارانی
پسرم، عشق بر جای می ماند
در زندگی ات زنی است با چشمانی شکوهمند
لبانش چون خوشه ی انگور
و خنده اش نغمه ی مهربانی
موی پریشان او چون مجنون به اکناف دنیا سفر می کند
پسرم زنی را اختیار کرده ای که قلب دنیا دوستدار اوست
اما آسمان تو بارانی ست و راه تو، بسته ی بسته
و محبوبه ی قلب تو در کاخی که نگاهبانی دارد در خواب است
هر آن که بخواهد به منزلگاهش وارد شود و هر آن که به خواستگاری اش برود
هر آن که از پرچین باغش بگذرد
و گره ی گیسوانش را بگشاید
پسرم، ناپدید می شود ناپدید ناپدید
پسرم به زودی در همه جا به جستجوی او خواهی پرداخت
از موج دریا و کرانه ها سراغش را می گیری
و در می نوردی و می پیمایی دریاها و اقیانوس ها را
و اشک های تو رود ها را لبریز خواهد کرد
و غمت چون فزونی می یابد درختان سر بر می کشند
پسرم اما روزی بازخواهی گشت، نومید و تن خسته
و آن زمان از پس گذار عمر خواهی دانست
که در تمام زندگی به دنبال رشته ای از دود بوده ای
پسرم معشوقه ی دلت نه وطنی دارد، نه زمینی و نه نشانی
وه چه دشوار است پسرم عشق تو به زنی که او را نام و نشانی نیست

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 15:17  توسط حمید   | 



ای کاش زندگی ام  پراز سادگی بود0

مثل همان کودک روستایی که پاهای کوچکش

را با قلبی پراز وصله در آب رها می کند0

صدای آب زیباست0

و زوزه باد وقتی برگ درخت بید را نوازش می کند0

برگهایی که به سادگی تسلیم زمین و زمان می شوند0

هیچ چیز ساده تر از مردمان روستا نیست0

مردمانی که صدای زوزه ای باد را می شناسند

مردمانی که به سادگی به آسمان ایمان دارند و

خدای سادگی ها را می پرستند۰

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 12:31  توسط حمید   | 





من تو را دوست دارم  ولی!
می ترسم که به تو وابسته بشم
به تو تعلق پیدا کنم
و با تو یکی بشم
و من تو را دوست دارم

تمام داستان های عشقی که داشتم به من آموختند
که از دوست داشتن زنان دوری کنم
و هم چنین از امواج دریا
 
(اينجا عشق زنان را به امواج دريا تشبيه كردم )

و من تو را دوست دارم

من را صدا بزن که برای تو چای بریزم
تو زیبایی جادویی دراین صبح دم هستی

 من را صدا بزن تا سخنان صندلی که تو بر روی آن می نشینی را برایت ترجمه کنم
 
در حالیکه صندلی به تو خوش آمد می گوید
من را صدا بزن تا تمام افکار فنجانی که تو با آن چای می نوشی را برایت بخوانم
 
در حالیکه فنجان به نزدیک شدن به لب های تو فکرمی کند

 آیا از چای خوشت اومد؟

و آیا باز به داشتن یک ذره شکر مثل همیشه راضی هستی؟

 و من      
صورت تو را بدون شکر دوست دارم

من را صدا بزن تا با تمام زبان هایی که تو می شناسی
 و زبان هایی که نمی شناسی بگویم

دوستت دارم
دوستت دارم

من را صدا بزن تا کلمه هایی را پیدا کنم که در حد و اندازه مهربانی من به تو باشند
من را صدا بزن تا به تو فکر کنم
 
و به خاطرت دلتنگی کنم
و برای تو گریه کنم و بخندم
و تمام مسافت های بین خیال تا واقعیت را از بین ببرم

من را به کنار خودت بخوان  تا اسم تو را با تمام حروف الفبا صدا بزنم
برای اینکه اگر اسم تو را ترانه نکردم

 تو بین لب های من متولد شوی

 من را صدا بزن تا سرزمین عشقی بسازم
سرزمین عشقی که تو ملکه آن خواهی شد
و من در آن  بزرگترین عاشق زمین خواهم بود

و من تو را دوست دارم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 16:49  توسط حمید   | 



تا هست، کسی از او نمی گیرد دست
انگار نه انگار که مرگی هم هست

چون رفت ، برای مرده اش می میرند!
نفرین به چنین جماعت مرده پرست!!

***

وقتی که به خاک تیره شان می سپرید
از شهوت بی نهایت مرگ پُرید

آخر چه ز جان مردگان می خواهید
ای مرده دلان مگر شما لاشخورید؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 4:27  توسط حمید   | 



 

 

دور مي شوم و از حال او مي پرسم 


چگونه زندگي مي کند وچه کار مي کند

به من مي گويند که نمي تواند تو را فراموش کند

هنوز از دوري تو رنج مي کشد


دور مي شوم و مي گويم زمان باعث مي شود که او همه چيز را فراموش کند

و باعث فراموشي تمام چيزهايي که بين ما بود مي شود

 تا وقتي که او به من فکر مي کند من هم به او فکر مي کنم

بله به او فکر مي کنم اگر غير از اين بود هيچ وقت از حالش نمي پرسيدم


مثل اين است که من دارم عشق او را پنهان مي کنم

و هر چقدر که اشتياق در وجود اوست در من نيز هست

وليکن حال من خيلي بدتر از حال اوست

و دارم بيشتر از او عذاب مي کشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 4:25  توسط حمید   |